تو زیبایی
و جنگ در برابر تو درنگ میکند
صلح برای خرید روزانه
از زیرزمین خانه دقیقهای بیرون میآید
و معنی زندگی روشن میشود
تو زیبایی
و زمان در برابر تو درنگ میکند
و به یاد میآورد چیزی را که فراموش کرده بود.
شمس لنگرودی
تو زیبایی
و جنگ در برابر تو درنگ میکند
صلح برای خرید روزانه
از زیرزمین خانه دقیقهای بیرون میآید
و معنی زندگی روشن میشود
تو زیبایی
و زمان در برابر تو درنگ میکند
و به یاد میآورد چیزی را که فراموش کرده بود.
شمس لنگرودی
آخه تو چقدر میتونی خوب باشی
دیشب که همش رو ابرها بودم و
امروز هم تا الان که روزمو ساخته
و پرانرژی دارم کارمو میکنم
هر چند که دیشب ۳ ساعت بیشتر نخوابیدم
ولی امروز اصلا احساس خستگی و خواب آلودگی نکردم
حرف زدن با تو
انقدر روی من تاثیر داره.
البته ناگفته نماند
که مدتها بود با هیچکسی اینجوری حرف نزدم
دقیقاً از بعد از جداییمون:(
آرزو میکنم هر حا هستی
خوشبخت باشی
و همیشه دلت شاد باشه
و به هر چی دوست داری هم برسی.
۱۷ تیر،
این روز به یادماندنی،
چه خاطراتی داشتیم با هم
از حافظیه شروع شد
و ناهاری که با هم اونجا خوردیم
شابد از قبلترش
از شبش که من با اتوبوس از تهران اومدم
و تو نیامدی
من ساعت ۸ شیراز بودم و
مغازه رو یادم نمیره
توی خیابون ملاصدرا
رفتم و یه انگشتر برات گرفتم
تا اون موقع هنوز دستتو تو دستم نگرفته بودم
خیلی استرس و داشتم و نگران بودم که انگشتر سایز انگشتات باشه.
خدا رو شکر رو سفید شدم و دقیقا سایز تو بود.
یادش بخیر سینما و فیلم گذشته
من که هیچی از فیلم نفهمیدم
غرق تماشای تو بودم و از فیلم غافل
این تاریخ وقتی با تولد اولین برادرزادهات یکی میشه،
خیلی حرف واسه گفتن داره.
میگه که تا آخر عمرت نباید این تاریخ رو فراموش کنی.
پ.ن.: از صمیم قلب دوستت دارم دختره خوب و برات بهنرینها رو آرزو میکنم.
خردادِ بیچاره
هنوز بهار است
اما نه باران دارد؛ نه شکوفه
مثل من که هنوز عاشقم
اما نه تو را دارم؛ نه نشانت را
راحیل نیکفر
تو و بابابستنی و ارم و حرف زدن رک و پوست کنده و سورپرایزینگ شاید.
پ.ن.: دلم برای خاطراتت و همه خوشی ها تنگ شده خیلی زیاد.
میدونستم که اتفاقی افتاده، حس ششم، دل به دل راه داشتن، هر چی که میخواین اسمش رو بذارین، من میگم دل به دل راه داشتن.
پنج سال با هم بودیم، خاطرات فراموش نشدنی زیادی داشتیم. چه شیرین چه تلخ، ولی برای من همه شیرین بودند و هستند.
—خواستگار با جواب مثبت اومده. این خبر رو که شنیدم، خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم. خیلی خوشحال شدم که از این وضعیت خلاص شد. از من خواست که نظر بدم، منم گفتم نظرت هر چی باشه، من حمایت می کنم.
همچنین گفتم که اگه خوشبخت باشی ، من حالم خوبه و نگران من نباش.
+دوستت دارم و عاشقتم همیشه.
—منم دوستت دارم، بهترین.
این پیام آخری حالمو بهم ریخت، ولی باید قوی بود.
+خداحافظ برای همیشه.
—خدانگهدار
پ.ن.: خیلی چیزهای دیگری تو ذهنم هستن، ولی پراکنده، جمعشون که کردم، می نویسم.
مردم می گویند عشق کور است،
زیرا نمی دانند که عشق چیست.
من به تو می گویم ،
فقط عشق چشم دارد
به غیر از عشق همه چیز نابیناست...
سهم من
گردش حُزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن
که به من می گوید:
"دست هایت را
دوست می دارم"
فروغ فرخزاد
نمیدانم این جمعه چرا اینطور بود و اینطور شد.. همیشه غروب جمعه ها دلگیره... ولی این جمعه، نه تنها دلگیر نبود، بلکه لذتبخش هم بود. یاد اوقات خوشی که با هم داشتیم افتادم. خیلی لذتبخش بود... مرور خاطرات، از خیابون باغ ارم، سینما گرفته، تا جمشیدیه و پارک شهر و پارک ملت و باغ ایرانیان و سعدآباد و ....
یادآوری تمام این خاطرات، لذتبخش است و اگه با اونی که باهاش این خاطرات رو داشتی ولی بد نیستی باهاش، اون خاطراتو بازگو کنی، قشنگترین چیز دنیاست...
پ.ن.: باید بتونم این جمله «میشه برگردی» رو از دیالوگهام حذف کنم.
کاش میشد
فراموشت کنم
کاش می توانستم
از قلبم بیرون کنم
کاش نمی آمدی
در سرنوشتم
کاش، کاش
ای کاش
.
.
.
باید بروی
زودتر بروی
بروی دنبال سرنوشت
رهایم کنی از این وهم و خیال
از این کاش های محال
ولی تو وهم شیرینی
و کیست که از شیرینی بدش آید.